تبليغاتX
پیچک
خاطرات تلخ و شیرین من

 

در دو قسمت قبل حتماً متوجه شدید که احتمالاً اونجور که من تصور میکردم

خیانتی در کار نبوده، ولی حتماً دوست دارید بدونید خانم خلیلی کی بود؟

و چه نقشی این وسط بازی می کرد؟

تا اونجا رسیدم که زاوش خواست اصل ماجرا را برام تعریف کنه

ای کاش حقیقت را از همون اول بهم گفته بود که باعث سوء تفاهم نمی شد 

وقتی کمی آروم شدم با اینکه بی صبرانه منتظر بودم بالاخره زاوش زبون باز کرد

و گفت: يادت مياد كه چند ماه پيش بود كه موتور ماشينمون سوخت. ميدونى كه

منبع دوم در آمد زندگى ما از راه اين ماشين هست... اون روز وقتى فهميدم كه

سيصد هزار تومن خرج موتور ماشين هست، دنيا روى سرم خراب شد (لازم به ذكر

هست كه حقوق زاوش سال 1371 فقط بيست هزار تومن بود و اجاره خونه ما

شانزده هزار تومن) . نميدونستم از كجا بايد اين هزينه را تهيه كنم؟

تو پيشنهاد كردى كه از پدرت قرض بگيريم. ولى من نميخواستم جلو اون ها

غرورم را بشكنم و پيشنهادت را رد كردم

فكر كردم وام بانكى ميگيرم، رفتم بانك ملت، جايى كه قبلاً شوهر خواهرم اونجا كار

مي كرد و كلى آشنا داشتم

روزى كه با تقاضاى وامم مخالفت شد مثل آدمى كه تمام زندگيش را يك جا باخته

همونجا روى نيمكت بانك نشستم و سرم را ميون دستام گرفته بودم كه خانم خليلى

دوست و همكار شوهر خواهرم كه من را با اين وضع ديد صدام زد و گفت: آقای

رستگار، من مقدارى پول جمع كردم و ميتونم چند ماهى بهتون قرض بدم

اما اين پول را پس انداز كردم براى سفرى كه به كويت ميخوام برم (پيش خواهرم) و

تا چند ماه ديگه هم لازمش دارم

خلاصه زاوش پول را مي گيره و ماشين را تعميير ميكنه و واسه اينكه من ناراحت

نشم كه چرا قرض كردن از غريبه را به قرض كردن از پدر من ترجيح داده، مصلحتى

به من میگه كه وام گرفته

اون روز کذایی که زهرا خانم (خانم همسایه) گزارشش را با آب و تاب خاصی به

من داده بود، قرار بوده كه این خانم بياد آژانسى كه نزديك خونه ما بود و بليطش را

تهيه كنه و به زاوش گفته بوده كه ميام خونه و پولو ازت ميگيرم

بقیه ماجرا را هم که دیگه می دونید

با تمام شدن حرف هاش دستمالی از جیبش در آورد و اشک های من را

پاک کرد و گفت: آخه دیوونه مگه می شه من به تو خیانت کنم؟ اصلاً چطور تونستی

همچین فکری در مورد من کنی؟

البته هنوزم از دستش بی نهایت ناراحت بودم. از اینکه حقیقت را بهم نگفته. از اینکه

پنهان کاری کرده. ولی از ته دلم خوشحال بودم كه مسئله اونجورى كه فكر ميكردم

نبوده. حس كردم كه تو اين مدت چند ماه خودش چقدر سختى كشيده و استرس

داشته. ديگه نخواستم بيش از اين اذیتش کنم. فقط ازش قول گرفتم كه در هر

شرايطى سعى نكنه بهم دروغ بگه و من را نبايد فقط توى شاديهاش سهيم كنه بلكه

توى مشكلات و غم هم شايد بتونم لا اقل كمك فكرى و روحى براش باشم


به زهرا خانم فکر کردم و نوع تعریفش و اثر مخربش توی تصمیم گیری عجولانه ی

من. بچه بودم و خام و بی تجربه

الآن که فکرش را می کنم می بینم، چقدر از زندگی ها به علت حرف دیگران و

کم تجربگی جوانان و سوء تفاهم ها از هم پاشیده می شه و چقدر باعث تاسف هست


فردای اونروز خانم خلیلی به منزلمان آمد. با یک دسته گل بزرگ و هدیه ای برای

پروانه

زن فرشته صفت و پاک و مهربونی بود. از اون به بعد دوست خانوادگی ما شد و

خیلی زود همه سوءتفاهم ها برطرف شد


بالاخره اون روزپس از ترکیدن بغضم توی بغل زاوش و در حالی که سرم را نوازش

می کرد به هم قول داديم که دیگه هیچوقت به هم دروغ نگیم


البته نميخوام بگم كه هردومون به قولمون وفا كرديم و تا به امروز هيچ دروغى

به هم نگفتيم، ولى لا اقل سعى كرديم به قول معروف دروغ زمينى بگيم نه دروغ هوايى

كه توش بمونيم

ممنون که خواننده خاطرات من هستید. همیشه به هم فرصت بدید و اجازه بدهید طرف

مقابل هم از خودش دفاع کنه. تمرین صبوری و درایت یکی از بزرگترین تمرین های

زندگیست





لينك ثابت نوشته شده در 2008/12/19ساعت 15:13 توسط ..:: نیلوفر ::..